نام ،آشنایش هم ردیف غربت است و آرامگاهش قرین تربت.

ولادتش غریبانه و بخشندگی اش کریمانه.رزمش عاشقانه و صلحش عارفانه .

طاقتش فاتح قله های صبوری و طاعتش حامل سجده های شکوری.

او کیست ؟سبط اکبرش خوانیم، دل آرام نمی گیرد.سید شباب اهل جنتش دانیم ،احساس بهانه می گیرد.

کریم اهل البیتش خوانیم ،شوق در سینه می ماند.

غریب مدینه اش نامیم ،بغض را ه گلو می بندد

امام بی یاورش خوانیم، اشک سرازیر می شود.مظلومش لقب دهیم، ناله ها بلند می شود.

مجتبایش نامیم ،فریادها جگر سوز می شود .حسن اش گوییم ،جانها از تن جدا میشود.مولای من !نامت سوزاننده دلها ،و گدازنده ی چشمهاست.آن

روزی که دست در دستان مادر،در کوچه های مدینه ،سوگوار هجران جد بزرگوارت قدم بر می داشتی و با گلبانگ (تبت یدا)هتک حرمت یاس نیلی را با ضربه ی عناد سیلی ،نفرین می  نمودی ،این داغ چادر خاکی بود ،که جگرت را سوزاند و پس از سالها پاره های خون آلود آن بر طشت ریخته شد.همیشه با حسرت آرزو میکردی«ای  کاش آن روز کودک هشت ساله نبودم ،ای کاش جوان هجده ساله ای بودم تا با قامت رشیدم دشمنان مادرم را به خاک می افکندم و دستان آنها را قطع می نمودم و به احدی اجازه تعرض به مادرم را نمیدادم ».و همین درد جانگداز خون به دل مجتبایت کرد.داغ عروج مادر شور حیات را از تو ربود و زهر تلخ بی مادری غم و ماتم را به کامت  چشاند . سالها در کنار غاصبان کریه المنظر خانه نشینی شیر خدا را دیدن و برای استحکام اسلام ، دم فرو کشیدن و بغض گلوگیر را غلاف شمشیر جهاد کردن ،بارها و بارها شیشه ی قلبت را شکست .تا آنکه ،آن شب قدر ،که خنجر نفاق،فرق کوه استقامت و مظهر عدالت را شکافت ،باز هم مصلحت دین خدا سپر تیغ انتقام گشت و جهاد، در سنگری دیگر آغاز شد .مقابله با خدعه های پی در پی معاویه،صبری جمیل میطلبید که زهرای اطهر در وجود نازنین تو به میراث گذاشته بود.و فرونشاندن آتش دسیسه های دشمنان و ابقای اسلام، تنها با جرعه های سکوت ممکن بود، که امیرالمومنین در ذات گرانقدرت به ودیعه نهاده بود.

  سرسپردگی یاران دیرینت به دستگاه اموی ، یکی پس از دیگری ، هر کدام  تیری فرود آمده برقلبت بود که دومین امام مسلمین را به تنهاترین سردار تبدیل کرد؛ تا آنجا که جام زهر صلح رامظلومانه ،در مقابل هلهله ی لشکر عظیم کفر،سر کشیدی؛   در حالی که از سویی بر شماتت تنها ماندن و غریبی ات کمر بسته بودند و از سویی از خشم اقدام الهی و ذکاوتمندانه ات در قبول صلح، که تداوم دین خدا را به دنبال داشت، دندان به دندان میساییدند. چرا که آنان در خیال شوم خود ، قلع و قمع ریشه اسلام را با جنگ هزاران تن در مقابل یارانی به تعداد انگشتان دست می پروراندند. 

و امروزمولای من ! از خاک تا افلاک ، تمامی ذرات هستی ، ندای غریبی تو را سر می دهند.و صدف بقیع از در برگرفتن دُر گرانبهایی چون تو به خود می بالد. کوه در برابر استقامتت تلی از خاک است ؛ و دریا در مقابل عظمت تو قطره ای بیش نیست . 

ای حسن ! میوه دل زهرا !

و ای نخستین غنچه شکوفای باغ مولا !ما پابرهنگان شیدای مزارت ، دلهای دردمندمان را به ذره  ذره خاک مقدس «بقیع » گره زده  از پشت مشبک های حسرت ، اذن دخول می گیریم .

سوگند به بلند ترین سروهای ایمان ، روزی بر مزارت بارگاهی خواهیم ساخت  و با مرمرهای زمردین « رواق دارالشفاعه ای » بنا خواهیم نمود  و بر قبه خضرای آن پرچمی سبز خواهیم افراشت ؛آنگاه با افتخار بر فرازش خواهیم نوشت ؛

 «هذا قبرالکریم ،سبط الاکبر النبی ،حسن بن علی المرتضی»           

   برگرفته از کتاب طنین خاک در محضر افلاک